۳

حکایت ما ….

   |۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱| نوشته شده توسط: هیچ! در دسته‌بندی نشده

شاکی است!

         اصلش هم حق دارد!

خب زحمت کشیده و این آبدارخانه ژیگولی را برای ما آماده کرده …

ولی خب من که نباشم (ما) اش لنگ است !

منم البته حق دارم!

حوصله که نباشد (من) اش هم لنگ است چه برسد به (ما) اش!

علی الحساب برای سلامتی یک (ما در)  دعا کنید که (قلب)ش به درد آمده …. و درد اش را سپرده اند به آهن سرد که قرار است در دست جراح معجزه کند ان شاءالله

حساب کنی همه اش از همین قلب است ….. دعا کنید ….

شما همین دعا را که زحمت بکشید اینجا هم رو به راه می شود ان شاءالله !

حکایت (ما)ست دیگر ….

برچسب‌ها,

 
۱

چای دو نفره! – یک

   |۲۰ اسفند ۱۳۹۰| نوشته شده توسط: مسافر در چای دو نفره!

نشسته ام به موازات کوچه ای به حرم
که درد دل کنم و آبروی خود ببرم..

نشسته ام که بگویم چقدر کمترم ازـ
کبوتری که بیایم و گرد تو بپرم..

دخیل بسته ام آقا مرا نظاره کنید..

شعر از: سمیه رسولی

 
۲

چای تلخ – یک

   |۶ اسفند ۱۳۹۰| نوشته شده توسط: مسافر در چای تلخ - روزمرگی ها!

سلام..

چای تلخ، نقل دردهایی ست که آنقدر عادی شده به کام روزهایمان که نبودشان عجیب تر است از بودنشان!

چای های تلخ روزمرگی* بغضی هایی ست که به کلمه نشسته ست!

 

روزمرگی= Ruz Margi


آنقدر سرد است که کمتر کسی حوصله تماشای زیبایی برف را دارد؛ یا حتی ویترین مغازه ها

همه میدوند که زودتر به خانه، محل کار، دانشگاه و.. شان برسند و با یک استکان چای داغ سرمای بیرون را فراموش کنند..

در این خیابان مثل همه ی خیابان های دنیا، هوا گرم میشود و سرد، باران می آید و برف.. و در همه ی این تغییرات اجزای جدایی ناپذیر گوشه کنارش پیرزن ها و بچه هایی هستند با ترازوهایی برای سنجش ما!

 
۲

رهایی ….

   |۷ بهمن ۱۳۹۰| نوشته شده توسط: هیچ! در دسته‌بندی نشده

چه سبک میگردند دانه های برف دور گنبد طلایی تو ….

 

مشهد - بهمن 1390

 
۱۰

و اما آبدارخانه …

   |۱۹ دی ۱۳۹۰| نوشته شده توسط: هیچ! در آبدارخانه؟!

سلام بر دوستان و همراهان و دشمنان و غیره و ذالک ….

اول اولش اینجوری شروع شد که یکی از دوستام من رو اغفال کرد و با اینترنت آشنا شدم(امان از رفیق ناباب!) … اون موقع ها سایت ایرانی خیلی کم و به تعداد انگشتان دست بود …. البته خب دست یک نفر که نه ۱ دست چند نفر!!
یادم میاد اون موقع ها تو سایت ایرانکلیک عضو شده بودم و تو تالارهای گفتمان با چند تا از این مخالفین حرفه ای دین در افتادم! و فقط در یک مورد تونستم بحث رو تموم کنم و طرف رو مجبور به فرار از ادامه بحث کنم که اون موقع کلی حال داد بهم!
خلاصه اواخر سال ۸۰ بود که یکی از دوستان و همکاران خوب ما یک لوح فشرده! از برنامه نگار۲ را به ما داد (البته از نوع کپی!) خیلی برنامه جالبی بود(و البته هنوز هم هست! ) از طریق اون نرم افزار با سایت اون شرکت به نام آشنا شدم و کلی ذوق کردم ….

گذشت تا حدود فکر کنم خرداد ماه ۸۱ اگر اشتباه نکنم دوباره به اون سایت سر زدم و دیدم که کلی تغییر کرده فرم عضویت رو با مشخصات کاملا واقعی پر کردم(قابل توجه دوستانی که می فرمایند بنده نمی خواهم شناخته شوم؟!) و شروع کردم به فعالیت در دفتر یادبود و بخش های دیگه
در همین حین به مدیران محترم سایت که ندیده عاشقشان شده بودم!  پیشنهاد همکاری دادم … اواخر آذر ماه بود که یکدفعه یه ایمیل دریافت کردم کلی حال کردم!
ایمیل از طرف مرحوم دکتر جوشن مدیرعامل شرکت و مدیر سایت رسانیک بود و از بنده دعوت کرده بود که با سایت رسانیک همکاری کنم …. من هم از خدا خواسته سریعا قبول کردم .از اون به بعد یک سری وظایف به بنده محول شد  و مشغول شدم ….
در همین جریانات بود که من اولین اسم مستعار ماندگارم را انتخاب کردم جریانش هم اینجوری شد:
یکی دو بار در دفتر لطیفه ها و گفتگوی زنده با نام مخلص داش رضا! (مرحوم دکتر رضا جوشن) وارد شدم که ایشون یک بار بهم گفت : مرد حسابی این دیگه چه اسمیه …. یکمی فکر کردم و دیدم حالا که اینقدر به ایشان ارادت دارم بهتره آبدارچی ایشون بشم!
این بود که شدم : آبدارچی مدیرسایت!

اواخر همون سال(۸۱) بود که دکتر معینی و دکتر جوشن افتخار دادند و در سفری که به تهران داشتند به محل کار ما اومدن … اونجا پیشنهاد وبلاگ نویسی ما مطرح شد ….خب اون موقع وبلاگ زیاد مرسوم نشده بود و قدیمیهای این عرصه می دانند که یک کار نو و خاصی بود … از آنجای که رسانیک هم امکان سرویس وبلاگ را داشت ما هم مشغول شدیم …. حالا همان ماجرا را که در فروردین ۸۲ برای آغاز به کار آبدارخانه نوشتم برایتان می نویسم:

بیشتر بخوانید

Copyright © 2012 آبدارخانه تمام حقوق محفوظ است.